spacer

مشق شب

spacer

Friday, April 23, 2004

دلتنگم...............خيلي دلتنگ........
بارون.....پارك وي......پارك شهرك......هيچكدام كمكم نكرد تا اروم بشم
دلتنگم.........خيلي دلتنگ..............



Wednesday, April 21, 2004

بهر كس و هر جا كوله پشتي گرسنه اش را نشان داد نصيحت بارش كردند!
كمال كوشش را كرد كه بجاي نان بروده هايش - بروده هاي گرسنه اش نصيحت بقبولاند!
هم روده ها خنديدند....هم نصيحت ها....
با كوله پشتي پر از نصيحت و مشتي روده خالي براه افتاد.
تصادفا به گورستاني رسيد كه در پهنه ماتمبارش مرده اي را با قهقهه خاك ميكردند!
وحشت كرد......اولين بار بود كه ميديد مرده اي را با خنده بخاك مي سپارند.
پيرمردي رهگذر راحتش كرد و گفت:جوون! بيخيالش.....اون كه تو تابوته ديوونه است
اينا هم كه خاكش مي كنن ساكنين دارالمجانين!
وحشت نخستين جاي خود را بوحشت شكننده تري داد و ترسيد جنون ديوانگان بر عقلش مستولي شود
ناگهان بيادش امد كه يك كوله پشتي پر نصيحت بارش است! خنديد........
فكر كرده بود كه براي جلوگيري از تسلط جنون! از نصيحت ها كمك خواهد گرفت.
هنگاميكه كوله پشتي را باز كرد از نصيحت ها اثري نديد.
و قلبش.... چون قطره اشكي ديده گم كرده بود بر تك سينه اش فرو غلطيد....
بيچاره نصيحت ها!!!!!
بينوا نصيحت ها!!!!!
همه از گرسنگي مرده بودند..................
.................
(كارو)



Sunday, April 18, 2004

به تهی قلب ها نگاه می کنم
که گلی بر ان نرسته
و خورشیدی بر ان نرسیده
همه بخار شهوتی است
همه خواب نیمه تمامی



Friday, April 16, 2004

سايه فضا ها بر پنجره ام اويخته
زندگي از گودال ان مي جوشد
به روزنه هاي شفاف برگي
به تن هاي پوشيده از يكديگر
به دست از باغ بيرون امده ام
به چشم به در رسيده ام
.......................



Wednesday, April 14, 2004

راه مرا گودال هاي جدايي پر كرده
و با هر گام كه پيش مي روم زخمي تر از پيشم مي كند
و من شكسته تر از هميشه دوستت دارم
باشد كه سالها در خاموشي بمانم
باشد كه ادميان نشنوند مرا
و باشد كه سده ها بگريم و بگريم..............



Tuesday, April 13, 2004

صداي من گوشه هايي از اتاق را پر نمي كند
فضايش مرا پذيرا نيست
و انسان ها بيش از هميشه مرا نمي شنوند
فريادهايم همه در نبضم باد كرده
و مي گريم............
ومي گريم.............



Monday, April 12, 2004

مرا به جشن ايينه هاي سياهپوش مي برند
و دلم در خلوت اين جشن مي خندد
و با شاديشان شاد مي شود
كه هر طرف سياهي ست
- و تو راهت را در سياهي گم كردي
و شما اي ايينه ها!
كه همره دل من سياه پوشيده ايد
و در عزاي دل من مي خنديد
مرا ز جشنتان برانيد
كه اين منم كه جامه سياه
بر تنتان كرده ام
و شما را با عزاي خيالم
به جشني ابدي خوانده ام

تنهايم................همه فضا تنهاست
ابگينه كوچكي كه هر روز به دستت مي نشاندي ترا گم كرده
دستگيره در ديگر دست مرا نمي پذيرد
شايد تو با او مهربانتر بودي
....................



Friday, April 09, 2004

اگر عشق از جنس دريا بود
سالها بود كه طعمه كوسه ها شده بودم
و اگر بي عشقي رنگي داشت
سالها بود كه در روح ظلمت
تيره و تار شده بودي.



Monday, April 05, 2004

كاش مي شد كه يكبار ديگر تكرار شوي فقط يك بار
كاش.......



Saturday, April 03, 2004

اواز بلبل امروز

اواز هر روزی نيست

ديروز برای گل می خواند

امروز به ياد گل!



spacer